وبلاگ

قحطی به وقت فراوانی

  • 1405-08-01

قحطی به وقت فراوانی

چرا در جهانی که همه‌چیز دارد، احساس کمبود می‌کنیم؟

تا به حال به این فکر کرده‌ایم که چرا با وجود این‌همه امکانات، این‌همه راه ارتباطی، این‌همه فرصت برای تجربه کردن و همه داشته‌ها نسبت به گذشته، باز هم گاهی احساس می‌کنیم چیزی کم است؟

چرا در جهانی که هر روز بر داشته‌هایش افزوده می‌شود، حس محرومیت، تنهایی و نارضایتی همچنان در زندگی بسیاری از ما حضور دارد؟

شاید بتوان حال‌وهوای بخشی از زندگی امروز را با یک تعبیر توصیف کرد:  قحطی به وقت فراوانی

 

از روزگار کمبودها تا عصر وفور نعمت

در گذشته، بسیاری از چیزهایی که امروز به‌سادگی در دسترس ما هستند، کمیاب بودند. ارتباط با آدم‌ها، دسترسی به اطلاعات، امکانات رفاهی و حتی فرصت‌های ساده‌ای برای سرگرمی و تجربه‌های تازه، محدودتر از امروز بود. اما گاهی همان اندک، معنای بیشتری داشت. یک دیدار، یک نامه، یک مهمانی ساده یا یک گفت‌وگوی طولانی می‌توانست تا مدت‌ها در خاطر آدم بماند. انتظار کشیدن برای رسیدن یک عزیز، شنیدن صدای کسی که مدت‌ها از او بی‌خبر بودیم یا دور هم نشستن اعضای خانواده، بخشی از تجربه‌های پرمعنای زندگی بود.

البته گذشته لزوماً روزگار بهتری نبود. کمبودهای واقعی، بیماری‌ها، محدودیت‌ها و دشواری‌های زندگی، رنج‌های خود را داشتند. اما شاید تفاوتی مهم در تجربه ما از داشته‌ها وجود داشت: وقتی چیزی کمیاب بود، حضورش بیشتر به چشم می‌آمد و فرصت بهره‌مندی از آن، ارزش بیشتری پیدا می‌کرد.

امروز اما در جهانی زندگی می‌کنیم که در آن، دسترسی به بسیاری از چیزها آسان‌تر شده است. با چند لمس صفحه تلفن همراه می‌توانیم با آدم‌هایی در آن سوی جهان ارتباط بگیریم، به انبوهی از اطلاعات دسترسی داشته باشیم، سرگرم شویم، خرید کنیم و از زندگی دیگران باخبر شویم.

بااین‌حال، در میان این وفور، گاهی نوعی خلأ را تجربه می‌کنیم؛ گویی سفره گسترده‌تر شده، اما سهم ما از سیری کمتر است.

 

وقتی فراوانی به معنای رضایت نیست

از منظر روان‌شناسی، داشتن بیشتر لزوماً به معنای احساس رضایت بیشتر نیست. انسان فقط با آنچه دارد زندگی نمی‌کند؛ بلکه با انتظارات، مقایسه‌ها، نیازهای برآورده‌نشده و معنایی که به داشته‌هایش می‌دهد نیز زندگی می‌کند.

یکی از سازوکارهای ذهن انسان، سازگاری با شرایط تازه است. چیزی که روزی برایمان هیجان‌انگیز و ارزشمند بود، ممکن است پس از مدتی به بخشی عادی از زندگی تبدیل شود. امکاناتی که زمانی آرزویشان را داشتیم، به‌تدریج به حداقل انتظارات‌مان تبدیل می‌شوند و ذهن، به‌جای لذت بردن از آنچه به دست آورده، به دنبال خواسته بعدی می‌رود.

از سوی دیگر، مقایسه اجتماعی می‌تواند احساس کمبود را تشدید کند. در گذشته، دایره مقایسه بسیاری از ما محدودتر بود؛ اما امروز، هر روز با تصاویر گزینش‌شده‌ای از موفقیت، زیبایی، سفر، ثروت و روابط دیگران روبه‌رو می‌شویم. زندگی واقعی خودمان را با ویترین زندگی دیگران مقایسه می‌کنیم و گاهی فراموش می‌کنیم که آنچه می‌بینیم، تمام واقعیت زندگی هیچ‌کس نیست.

در چنین شرایطی، ممکن است فردی از داشته‌های فراوانی برخوردار باشد، اما همچنان احساس کند از زندگی عقب مانده است. نه لزوماً به این دلیل که چیزی ندارد، بلکه چون معیارِ کافی بودن، مدام از دسترس او دورتر می‌شود.

 

فراوانی ارتباطات، فقر صمیمیت

شاید روشن‌ترین جلوه قحطی در فراوانی را بتوان در روابط انسانی دید.

ما بیش از هر زمان دیگری امکان ارتباط داریم. پیام می‌فرستیم، تماس می‌گیریم، عکس به اشتراک می‌گذاریم و از حال آدم‌های بسیاری باخبر می‌شویم. اما آیا به همان اندازه که ارتباط داریم، احساس نزدیکی هم می‌کنیم؟

تعداد مخاطبان تلفن همراه ما ممکن است زیاد باشد، اما هنگام اندوه، چند نفر را داریم که بتوانیم بی‌پرده با آن‌ها حرف بزنیم؟

ممکن است هر روز ده‌ها پیام دریافت کنیم، اما چند بار احساس کنیم کسی واقعاً ما را شنیده، فهمیده و پذیرفته است؟

ارتباط داشتن با دیگری با تجربه صمیمیت یکی نیست. صمیمیت به زمان، توجه، امنیت روانی، پذیرش تفاوت‌ها و آمادگی برای دیده شدن با همه ضعف‌ها و آسیب‌پذیری‌هایمان نیاز دارد. چنین رابطه‌ای با یک کلیک ساخته نمی‌شود؛ همان‌طور که با چند پیام کوتاه نیز نمی‌توان جای خالی یک حضور امن را همیشه پر کرد.

در دنیایی که ارتباط برقرار کردن آسان‌تر شده، شاید گاهی فرصت مکث کردن، گوش دادن و عمیق شدن کمتر شود. ما از زندگی یکدیگر باخبریم، اما لزوماً در زندگی یکدیگر حضور نداریم.

انگار درِ خانه‌های بسیاری به روی ما باز است، اما کمتر کسی را به خلوت خودمان راه می‌دهیم.

 

قحطی عشق در میان انبوه توجه

یکی دیگر از تناقض‌های زندگی امروز، تفاوت میان توجه و عشق است.

ممکن است فردی در فضای مجازی دیده شود، پیام‌های بسیاری دریافت کند و از سوی دیگران مورد تحسین قرار بگیرد، اما در خلوت خود احساس کند دوست‌داشتنی نیست. توجه می‌تواند برای لحظه‌ای احساس ارزشمندی ایجاد کند، اما اگر ارزش خود را فقط از نگاه دیگران بگیریم، این احساس ممکن است با کاهش توجه یا تغییر واکنش دیگران به‌سرعت متزلزل شود.

عشق، در معنای عمیق‌تر خود، چیزی فراتر از دیده شدن است. عشق یعنی بتوانیم در رابطه‌ای امن، خود واقعی‌مان باشیم؛ بدون آنکه برای پذیرفته شدن مجبور باشیم همیشه قوی، موفق، زیبا، مفید یا بی‌نقص به نظر برسیم.

در چنین رابطه‌ای، لازم نیست مدام خودمان را اثبات کنیم. می‌توانیم خسته باشیم، اشتباه کنیم، آسیب‌پذیر باشیم و همچنان احساس کنیم که ارزش دوست داشته شدن را داریم.

شاید بخشی از احساس کمبود عاطفی ما از اینجا ناشی می‌شود که گاهی به‌جای جست‌وجوی رابطه‌ای که در آن فهمیده و پذیرفته شویم، در پی نشانه‌هایی هستیم که به ما ثابت کنند هنوز مورد توجهیم.

توجه، هرچند می‌تواند دلنشین و ارزشمند باشد، همیشه به معنای پیوند عمیق نیست؛ همان‌طور که دیده شدن با شناخته شدن تفاوت دارد.

 

وقتی "فراوانی"، "نابرابری توزیع" را پنهان می‌کند

البته قحطی در زمان فراوانی را نمی‌توان صرفاً به نگرش فردی یا نیازهای روان‌شناختی تقلیل داد. جهان امروز در بسیاری از حوزه‌ها از امکانات و منابع گسترده‌ای برخوردار است، اما دسترسی به این امکانات برای همه یکسان نیست.

در جامعه‌ای که ثروت تولید می‌شود، فناوری پیشرفت می‌کند و کالاهای فراوانی در دسترس‌اند، همچنان ممکن است افرادی برای تأمین مسکن، درمان، آموزش یا نیازهای اولیه زندگی با دشواری روبه‌رو باشند. فراوانی در مقیاس جهانی لزوماً به معنای برخورداری عادلانه در سطح فردی نیست.

این نکته مهم است؛ زیرا نمی‌توان به کسی که با فقر، ناامنی اقتصادی یا محرومیت واقعی دست‌وپنجه نرم می‌کند، گفت که فقط نگرشش را تغییر دهد یا بیشتر قدردان باشد. برخی کمبودها واقعی‌اند و برای کاهش آن‌ها به تغییرات اقتصادی، اجتماعی و ساختاری نیاز داریم.

بااین‌حال، حتی در میان کسانی که از امکانات مادی بیشتری برخوردارند نیز ممکن است احساس محرومیت عاطفی، تنهایی یا نارضایتی وجود داشته باشد. بنابراین، قحطی در فراوانی دو چهره دارد: گاهی حاصل توزیع ناعادلانه منابع است و گاهی از فاصله میان آنچه در اختیار داریم و آنچه از نظر روانی و عاطفی به آن نیازمندیم، شکل می‌گیرد. در بسیاری از زندگی‌ها، این دو شکل در کنار هم حضور دارند.

 

آیا راهی برای رهایی از قحطی در زمان فراوانی وجود دارد؟

شاید نتوانیم تمام تناقض‌های جهان امروز را برطرف کنیم، اما می‌توانیم رابطه خود را با داشته‌ها، خواسته‌ها و نیازهایمان بازنگری کنیم.

نخست، لازم است میان خواستن و نیاز داشتن تفاوت بگذاریم. هر چیزی که میل به داشتنش در ما ایجاد می‌شود، الزاماً نیاز واقعی ما نیست. گاهی آنچه طلب می‌کنیم، نه خود یک کالا، موقعیت یا تجربه، بلکه احساساتی مانند امنیت، پذیرفته شدن، آرامش یا احساس ارزشمندی است که امیدواریم از طریق آن به دست آوریم.

دوم، می‌توانیم دوباره به تجربه‌های کوچک زندگی توجه کنیم. سازگاری ذهن با شرایط تازه باعث می‌شود بسیاری از نعمت‌های روزمره به چشم‌مان نیایند. مکث کردن، توجه آگاهانه به یک گفت‌وگوی صمیمی، لذت بردن از یک فنجان چای یا دیدن زیبایی‌های معمولی زندگی، قرار نیست مشکلات واقعی را انکار کند؛ بلکه کمک می‌کند تمام زندگی را از دریچه فقدان نبینیم.

سوم، بهتر است کیفیت روابط را جدی‌تر از تعداد ارتباطات در نظر بگیریم. شاید به‌جای افزودن افراد بیشتر به فهرست مخاطبان‌مان، لازم باشد برای چند رابطه موجود، وقت و توجه بیشتری صرف کنیم. گاهی یک گفت‌وگوی صادقانه، شنیدن بدون قضاوت و حضور داشتن در لحظه، کاری می‌کند که ده‌ها پیام کوتاه از انجام آن ناتوان‌اند.

چهارم، باید از خودمان بپرسیم معیار کافی بودن را چه کسی تعیین می‌کند. آیا واقعاً خواهان چیزی هستیم که برای به دست آوردنش تلاش می‌کنیم، یا در حال تعقیب معیاری هستیم که خانواده، جامعه، تبلیغات یا مقایسه با دیگران برایمان ساخته‌اند؟ شناخت ارزش‌های شخصی می‌تواند کمک کند خواسته‌هایمان را آگاهانه‌تر انتخاب کنیم.

و در نهایت، شاید لازم باشد بپذیریم که رضایت از زندگی به معنای نداشتن آرزوهای تازه نیست. می‌توانیم رشد کنیم، بیشتر بخواهیم و برای بهتر شدن تلاش کنیم، بی‌آنکه ارزش‌ها و لذت‌های زندگی امروزمان را تا رسیدن به مقصد بعدی نادیده بگیریم.

 

شاید آنچه فکر میکنیم کم داریم، آن قدرها ویژه نیست

قحطی در فراوانی، ما را با پرسشی اساسی روبه‌رو می‌کند: آیا واقعاً کم داریم، یا گاهی نمی‌توانیم آنچه را داریم تجربه کنیم؟

پاسخ، همیشه یکی نیست. گاهی واقعاً از عشق، امنیت، فرصت یا منابع ضروری محرومیم. گاهی نیز آن‌قدر به آنچه نداریم خیره می‌شویم که داشته‌هایمان از میدان دید خارج می‌شوند. گاهی به ارتباط بیشتری نیاز داریم و گاهی به ارتباطی عمیق‌تر. گاهی باید برای تغییر شرایط بیرونی تلاش کنیم و گاهی باید شیوه مواجهه خود را با زندگی و اطرافیان‌مان بازنگری کنیم.

شاید بلوغ روانی، توانایی تشخیص همین تفاوت‌ها باشد؛ اینکه بدانیم کجا باید برای به دست آوردن چیزی تلاش کنیم و کجا باید لحظه‌ای بایستیم و آنچه را اکنون در اختیار داریم، واقعاً ببینیم و قدردانش باشیم.

جهان امروز ممکن است از نظر امکانات، ارتباطات و انتخاب‌ها غنی‌تر شده باشد، اما فراوانی بیرونی نمی‌تواند جای خالی معنا، صمیمیت، امنیت و تعلق را پر کند.

شاید برای رهایی از این قحطی، الزاماً نیازمند سفره‌ای گستره‌تر نیستیم؛ شاید باید یاد بگیریم چگونه از پای همان سفره، سیر برگردیم.

ای کاش بیاموزیم چگونه حضور هم‌دیگر را جدی‌تر گرفته و از آن چه در زندگی داریم، بیشتر لذت ببریم.

دکتر فاطمه ربیع پور

متخصص روانشناسی؛ درمانگر و استاد دانشگاه

کلینیک روان‌شناسی و مشاوره فرصت

نظرات :
نظرتان را بنویسید :